أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
235
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بىمقدار بود ، و آن روز كى نظر از خود بگسست ، به بهاى يك نظر دو بار هزاران « 1 » هزار دينار بود . لطيفه : نظر در جمال يوسف مختلف آمد ، گروهى جمال صورتش ديدند زر نثار كردند ، و گروهى جمال سيرتش « 2 » ديدند جان « 3 » نثار كردند ، و گروهى جمال رسالتش « 4 » ديدند دين « 5 » مىدادند « 6 » و بوى ايمان مىآوردند . آوردهاند كى چون يوسف به شهر مصر اندر آمد ، بيست و پنج هزار زن [ 58 ب ] و مرد آن بود « 7 » كى « 8 » در ازدحام خلق مرده بودند « 9 » ، و پانزده هزار آن « 10 » بودند كى از لذت ديدار او « 11 » جان داده بودند « 12 » . اينها آن بودند « 13 » كى جان فداى جمال « 14 » يوسف كرده بودند « 15 » ، اما آنك دين و دنيا فداى جمال او كرد ، زنى بود بنام قارعه بنت طالون « 16 » ملكه من بنات شداد بن عاد بود . چون خبر « 17 » رسيد كى در مصر غلامى آمده است كى نور جمال او بر ماه و آفتاب « 18 » بيشى مىكند « 19 » ، برخاست « 20 » و هزار اشتر را ابريشم و ديباى رومى « 21 » و مشك و كافور و زر و عنبر بر نهاد ، و بر هر يكى وصيفتى با تاج زرين بر سر بياورد « 22 » تا او را بخرد ، چون بيامد چشمش « 23 » بر جمال يوسف افتاد « 24 » گفت : اى غلام من آمدم « 25 » تا ترا بخرم ، اگر جمال ظاهر و باطن « 26 » تو اينست كى من مىبينم ، اين نه بهاى توست ، اين همه فداى يك نظر « 27 » تو باد كى در تو نگاه
--> ( 1 ) - هزار ( 2 ) - رسالتش ( 3 ) - دين ( 4 ) - سيرتش ( 5 ) - جان ( 6 ) - نثار كردند ( 7 ) - بودند ( 8 ) - + مرده بودند ( 9 ) - « مرده بودند » ندارد ( 10 ) - و يازده هزار خلق آن ( 11 ) - + بىهوش شدند ( 12 ) - « جان داده بودند » ندارد ( 13 ) - آناناند ( 14 ) - + او كردند ( 15 ) - « يوسف كرده بودند » ندارد ( 16 ) - + بود ( 17 ) - + به دو ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - + و صورت او در كمال بر قرص آفتاب برابرى كند او ( 20 ) - در متن : برخواست ( 21 ) - « رومى » ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - چشم ( 24 ) - افگند ( 25 ) - آمدهام ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - ندارد